الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

41

الغدير ( فارسى )

معاويه پرسيد : چرا ديگر صحبتى نمىكنيد ؟ زيد بن صوحان جواب داد كه از سخن چه فايده ؟ اگر ستمى از ما سر زده ، به درگاه خدا توبه مىكنيم ، و اگر ستمديده‌ايم ، از خدا ايمنى مسئلت مىكنيم . معاويه گفت : تو مرد راستگويى هستى ، آنگاه به دو اجازه داد كه به كوفه بازگردد ، و به سعيد بن عاص نوشت : من به زيد بن صوحان اجازه دادم كه به خانه‌اش در كوفه باز گردد ، چون ديدم مردى با فضيلت و معتدل و با ايمان است . بنابراين ، تو هم با او خوشرفتارى كن و دست از آزارش بازدار ، و به او روى خوش نشان بده و محبّت كن ، زيرا به من تعهد داده كه هيچ كار ناخوشايندى از او سر نزند . زيد بن صوحان از معاويه تشكر كرد و در موقع خداحافظى از معاويه تقاضا كرد آنها را كه زندانى نموده ، آزاد سازد ، و او هم آزادشان ساخت . به معاويه خبر رسيد كه عده‌اى از اهالى دمشق با مالك اشتر و دوستانش مىنشينند و به بحث و استفاضه مىپردازند . پس به عثمان نوشت : تو كسانى را پيش من فرستادى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شورانده‌اند ، و خاطرم هيچ آسوده از اين نيست كه مردم تحت فرمانم را به عدم اطاعت وادارند و چيزهايى را به آنها ياد بدهند كه نيكو نمىشمارند و در نتيجه ، راهرويشان به ناراهوارى بدل شود و امنيت موجود جاى خود را به شورش بدهد . عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنان را به حمص سوق دهد و معاويه نيز چنين كرد و فرماندار آن شهر عبد الرحمن بن خالد بن وليد بن مغيره بود . گفته‌اند عثمان نوشته است كه آنها را به كوفه برگردانند ، ولى سعيد بن عاص دوباره اظهار ناراحتى كرده است ؛ در نتيجه ، عثمان دستور داد آنان را به حمص سوق دهند ، و سرانجام به آن شهر ساحلى در آمدند . « 1 » تفصيل ماجرا از عثمان بدعتهايى سر زد كه مشهور است و همه مىدانند . ياران پيامبر او را به علت آن مورد انتقاد و نكوهش قرار دادند . از قبيل اينكه بنىاميه و بويژه آن عدّه از امويان را كه

--> ( 1 ) . انساب الاشراف : 5 / 39 - 43 .